حكيم ابوالقاسم فردوسى
553
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
سه دختر بيامد چو خرم بهار * به آرايش و بوى و رنگ و نگار بهرام از آن سه سپينود را كه ماهرويى با شرم و ناز و همه راى و كام بود برگزيد . شنگل پر مايهترين گنجهاى خود را با درم و دينار فراوان و هر گونه چيز از عنبر و عود و كافور و مشك به سپينود داد . گريختن بهرام از هندوستان با دختر شنگل سپينود چنان به مهر بهرام دل باخت كه دمى تاب جدايى او نداشت . روزى شهريار به همسرش گفت : باور دارم كه نيكخواه منى ، و جز شادى و خرمى مرا نمىجويى . رازى به تو مىگويم كه نبايد پيش هيچ كس بر زبان آورى . مىخواهم پنهان به ايران بازگردم ، و تو بايد همراهم بيايى . در ايران پايه و جايگاه من از اين كه مىبينى بسى بيشتر است . در آن جا تو برترين بانوان خواهى بود ، و نامت بر سرِ همه زبانها خواهد بود . چنان پايگاهى مىيابى كه پدرت پيش تختت به زانو مىنشيند . سپينود گفت : اى مهربان ، برآنم كه بهين زنان آن بود كه شوهرش همواره از او رضا و خشنود و خندان باشد . من آن خواهم كه تو پسندى . پيوسته چون سايه همراهت مىآيم . من چارهء اين كار را مىدانم . در بيست فرسنگى شهر بيشه ايست كه پدرم با همهء درباريان و بزرگان در هنگام معيّنى از سال در آنجا جشن بزرگى بر پا مىدارند . فردا شاه و همهء نامداران و لشكريان به جشنگاه مىروند . همين كه رفتند ما سوى ايران مىتازيم . به شبگير سپينود مادر را گفت كه به زودى سخت دردمند و بيمار گشته و نمىتواند به جشنگاه بيايد . چون شنگل بر اسب نشست تا به جشنگاه برود زنش وى را از بيمار شدن برزو آگاه كرد . ساعتى پس از اين كه شنگل و بزرگان و لشكريانش رو به راه نهادند شاه خفتان پوشيد ، كمند به فتراك بست ، گرز به دست گرفت . آن گاه او و همسرش هر يك بر اسبى تيز تاز نشستند و رو به ايران